آسمان آبی شعر
پدر.

.

هشتم بهمن چهل و هفت گرامی باد . 

شب بودوماه واختر و شمع ومن وخیال

خواب از سرم به نغمه مرغی پریده بود

در گوشه اتاق فرو رفته در سکوت

رویای عمر رفته مرا پیش دیده بود

درعالم خیال به چشم آمدم پدر

کز رنج چون کمان قد سروش خمیده بود

موی سیاه او شده بود اندکی سپید

گویی سپیده از افق شب دمیده بود

یاد آمدم که در دل شبها هزار بار

دست نوازشم به سر و رو کشیده بود

از خود برون شدم به تماشای روی او

کی لذت وصال بدین حد رسیده بود

چون محو شد خیال پدر از نظر مرا

اشکی به روی گونه زردم چکیده بود

 هشتم بهمن چهل و هفت گرامی باد.

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳٩٠/۱۱/٧ - بهروز سنجابی

گنج حضور .

.

کردم با کان گهر آشتی

کردم با قرص قمر آشتی

خمرهٔ سرکه ز شکر صلح خواست

شکر که پذرفت شکر آشتی

آشتی و جنگ ز جذبهٔ حق است

نیست زدم، هست ز سر آشتی

رفت مسیحا به فلک ناگهان

با ملکان کرد بشر آشتی

ای فلک لطف، مسیح توم

گر بکنی بار دگر آشتی

جذبهٔ او داد عدم را وجود

کرده بدان پیه نظر آشتی

شاه مرا میل چو در آشتیست

کرد در افلاک اثر آشتی

گشت فلک دایهٔ این خاکدان

ثور و اسد آمد در آشتی

صلح درآ، این قدر آخر بدانک

کرد کنون جبر و قدر آشتی

بس کن کین صبح مرا، دایمست

نیست مرا بهر سپر آشتی

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳٩٠/۱٠/۱٦ - بهروز سنجابی

یلدا.

پس از تو شعر حافظ را چه دستی فال می گیرد .

بی ارسال

پس از تو شعر ِ حافظ را چه دستی فال می گیرد ؟

چه کس یلدای بی شعر تو را امسال می گیرد ؟

 

در این تنهائی ِ در بسته بر دیدار و دلجوئی

چه کس غمخوارتر از تو ، ز ِ ما احول میگرد ؟

 

پرنده گشتی و هفت آسمان را آزمون دادی

زمینی بودن از ما امتحان ِ بال می گیرد !

 

نشستم یک به یک شادی و غمهارا  الک کردم

ز ِ سَر سختی ِ غمها چشمهً غربال می گیرد

 

هنوز احساس و الهامت ، ره آموز است و رویائی

زدوشم با تواضع کولهً آمال می گیرد

 

دریغ از کودکی هامان که با کم فرصتی طی شد

زمانه میوهً تر را ز ِ شاخه کال می گیرد

 

تو ارکان ِ غزل ها بودی و من شاعرِِ کاهل

گریبان غزل را غفلت و اهمال می گیرد

 

به کنج ِ خلوت خود با خیالت گفتگو دارم

لب ِ واگویه ها ، فرصت ز ِ قیل و قال می گیرد

 

حضورت را ندارم تا رضایت نامه بنویسی

دلم از نامهً ننوشته بی ارسال می گیرد

 

آسمان ِ  آبی ِ شعر

26/9/90

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳٩٠/٩/٢٧ - بهروز سنجابی

محرم .

محرم

 

باز ایام ِ مُحرم شد و تکرار شدم

بی صف و سنج وعلم ، قافله سالار شدم 

مانده در حنجره ام بانگ تمنای حسین

خیل ِ جا مانده ا زاین فرصت ِ  دیدار شدم 

شور می خواست شب ِ شعر ِ حسینی شدنم

عابر ِ کوچهً شبهای ِ غزل بار شدم  

شال و شیپور و شنل ها همه موزون بودند

تیغهً شرم ِ  علم های نگو نسار شدم  

من که نسل ِ دُهُل ونی لبک و  سُرنایم

محو این طبل تهی بطن ِ تلنبار شدم  

اشک حسرت ز ِ غزل های ترم می جوشید

ساغرِِ دیدهً دجله وش  خونبار شدم 

شور و شیدائی تزئینی خود را شستم  

راوی ِ  زشتی ِ  آن قوم  ِ ستمکار شدم

از عطش روی لبم شط غزل تاول زد

شاعر ِ تشنه لب ِ شعر علمدار شدم  

محرم 90  تهران

آسمان  آبی  شعر .

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳٩٠/٩/۱٦ - بهروز سنجابی

پرواز .

 

.پرواز را بخاطر بسپار پرنده مردنی است .

آدمها میان و میرن

آدمهای دور و بر ما میان و میرن مهم اینه که قدرشون رو بدونیم و از با هم بودن لذت ببریم .

وقتی هم که رفتن...خوب دیگه رفتن ! مهم اون لحظه هایی هستند که با هم بودیم .

لحظات خوبش خاطرات قشنگی هستند که توی قلب ما می مونند

و لحظات تلخش هم همگی تجربیاتی ارزشمندند .

 تا وقتی آدمهای جدید میان دوباره اون اشتباهات رو تکرار نکنیم .

آدمها میان و میرن و استانداردهای ما رو تغییر میدن .

کلی از ما یاد میگیرند و کلی به ما یاد میدهند .

اونا باید بیان تا لذت با هم بودن رو تجربه کنیم و باید برن چون آدمهای دیگه ای توی راه هستند .

برای همه ی کسانی که آمدند و رفتند آرزوی خوشبختی می کنم

و امیدوارم قشنگترین و بهترین لحظه ها در انتظارشون باشه

و به تمام آرزوهای دور و نزدیکشون برسند.

(البته همه حواسمون باشه که چی آرزو میکنیم !)



پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳٩٠/٩/۱٢ - بهروز سنجابی

یاد .

یاد..

 

بانوی ِ آفتاب ، فردا چو آمدی

با یک سبد چگونگی ِ رنگی ِ سفر

سر شار از طراوت و شاداب از خبر

بگشای چتر ِ خنده به دیدار ِ کاج تر.

اینجا تمام ِ اطلسی ها رنگ ِ روشن است

اینجا نماد ِ خاطره ها شسته دامن است

باران  ِ مهر می چکد از یاد ِ بام و در .

آسمان ِ  آبی ِ   شعر

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳٩٠/٩/۱ - بهروز سنجابی

باران.

 .لواسان  پائیز 90

هوا کبود شد، این ابتدای باران است
دلا دوباره شب دلگشای باران است

نگاه تا خلاء وهم می‌کشاندمان
مرا به کوچه ببر، این صدای باران است

اگر چه سینه ی من شوره زار تنهایی است
ولی نگاه ترم آشنای باران است

دلم گرفته از این سقفهای بی روزن
که عشق رهگذر کوچه‌های باران است

بیا دوباره نگیریم چتر فاصله را
که روی شانه‌ی گل، جای پای باران است

نزول آب، حضور دوبارهَ برگ است
دوام باغچه در های‌های باران است

سلمان هراتی

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳٩٠/۸/۱۱ - بهروز سنجابی

فریدون مشیری

.یاد و خاطره استاد مشیری گرامی باد .

از دل و دیده ، گرامی تر هم

آیا هست ؟

- دست ،

آری ، ز دل و دیده گرامی تر :

دست !

زین همه گوهر پیدا و نهان در تن و جان ،

بی گمان دست گرانقدرتر است .

هر چه حاصل کنی از دنیا ،

دستاورد است !

هر چه اسباب جهان باشد ، در روی زمین ،

دست دارد همه را زیر نگین !

سلطنت را که شنیده ست چنین ؟!

شرف دست همین بس که نوشتن با اوست !

خوشترین مایه دلبستگی من با اوست .

در فروبسته ترین دشواری ،

در گرانبارترین نومیدی ،

بارها بر سرخود ، بانگ زدم :

- هیچت ار نیست مخور خون جگر ،

دست که هست !

بیستون را یاد آر ،

دست هایت را بسپار به کار ،

کوه را چون پَر کاه از سر راهت بردار !

وه چه نیروی شگفت انگیزی است ،

دست هایی که به هم پیوسته است !

به یقین ، هر که به هر جای ، در آید از پای

دست هایش بسته است !

دست در دست کسی ،

یعنی : پیوند دو جان !

دست در دست کسی

یعنی : پیمان دو عشق !

دست در دست کسی داری اگر ،

دانی ، دست ،

چه سخن ها که بیان می کند از دوست به دوست ؛

لحظه ای چند که از دست طبیب ،

گرمی مهر به پیشانی بیمار رسد ؛

نوشداروی شفا بخش تر از داروی اوست !

چون به رقص آیی و سرمست برافشانی دستٰ 

پرچم شادی و شوق است که افراشته ای !

لشکر غم خورد از پرچم دست تو شکست !

دست ، گنجینه مهر و هنر است :

خواه بر پرده ساز ،

خواه در گردن دوست ،

خواه بر چهره نقش ،

خواه بر دنده چرخ ،

خواه بر دسته داس ،

خواه در یاری نابینایی ،

خواه در ساختن فردایی !

آنچه آتش به دلم می زند ، اینک ، هر دم

سرنوشت بشرست ،

داده با تلخی غم های دگر دست به هم !

بار این درد و دریغ است که ما

تیرهامان به هدف نیک رسیده است ، ولی

دست هامان ، نرسیده است به هم !

فریدون مشیری

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳٩٠/۸/۳ - بهروز سنجابی

کودکی .

 

 .مانده یک جرعه از جوانه به جام .

کودکی

کاش میشد همیشه کودک بود
آرزو سوتک و عروسک بود


غصه ها مشق های ننوشته
شوق ها سکه های قلک بود

حیف شد سال ها چه زود گذشت
بودمان در غم نبود گذشت

 
لحظه ها قطره قطره رود شدند
عمر ما با شتاب رود گذشت

غزل زندگی به هنجره ماند
روزمان بی صدای زنجره ماند


زان همه عشق و شور و سر مستی
قاب عکسی کنار پنجره ماند

کاش میشد به کودکی برگشت
روزها را یکی یکی برگشت

 
کاش میشد برای یک لحظه
تا سر کوچه دزدکی برگشت

کودکی پشت شیشه جا مانده ست
فصل سبزی بیشه جا مانده ست

 
کاش میشد به من نمی گفتند
که برای همیشه جا مانده ست

فصل هایش همه بهاری بود
بوی باران همیشه جاری بود


خاک،نمناک و دانه در رویش
یاد بادش چه روزگاری بود

اطلسی ها چه زود پژمردند
بادها عطر کوجه را بردند

 
با خزان، باغ زعفرانی شد
زاغها ، خون برگ را خوردند



فصل پائیزیم ،سلام سلام
مانده یک جرعه از جوانه به جام

آخرین جرعه شعر زندگی است
ناسروده ،نگفته ، نیمه تمام

من غزل را تمام خواهم کرد
وشبی ترک جام خواهم کرد


ذره ذره غبار خواهم شد
روزی از نو قیام خواهم کرد

آسمان   آبی  شعر

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳٩٠/٧/۱٦ - بهروز سنجابی

شرق شوق.

.

من داستان ِ دلکش یک آشنایی ام

آرایه های ِ آری ِ یک کدخدایی ام

 

من آیه های ِ َسرمد ِ آمین ِ بی دریغ

مرز ِ نیاز و مبدأ مشکل گشایی ام

 

من شبنم ِ نگاه ِ  دو موجود بیقرار

یک جرعه از شگفتی ِ صُنع ِ خدایی ام

 

پیوند ِ تا همیشه و پیمان ِ تا هنوز

زیرا که سّد ِ محکم ِ قهر و جدایی ام

 

گلبرک های ِِ برفم و گُل واژه بهار

لبخنده ام ، ترانه ام زیبا سُرایی ام

 

با من به مهر باش که با مهر می رسم

رنگین ترین چکامهً فصل ِ طلایی ام

 

طفلم مخوان که آفرینش را نمونه ام

خُردم مبین نشانهً قدرت نمایی ام

 

از شرق ِ شوق می دمد آوای ِ آفتاب

با نغمه های ِ غربی خود آریایی ام

 

آسمان ِ آبی ِ شعر

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳٩٠/٧/۸ - بهروز سنجابی