آسمان آبی شعر
madram

کوزه ای آوردم

 ریختم آب در این گلدان ھا

 و به گل ھا گفتم باطراوت باشید

 صورت طاقچه ھا را شستم

 روی لک ھای سیاه دیوار

 رنگ را پاشیدم

و به آن پنجره ھا ھم گفتم

 

 

ھر چه نور است بپاشند به چشمان اتاق

 و از آن گوشه ی باغ،

 گل سرخی چیدم

 کاشتم در ایوان

 مادرم می آید

 با دو زنبیل پر از خاطره در چشمانش

 سبدی از پاکی در دستش

 مشتی از عاطفه در دامانش

ھمه جا بوی تن کودکیم را دارد 

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳٩٦/٤/۱٥ - بهروز سنجابی

همکاران

.


ای نو رسیده ها ، آوایتان بلند ، پیکارتان سِتُرگ ، 

ما نیز چون شمایان آوازه داشتیم . 

یاران پر تلاش ، ما یادمانِ خدمت خود را به رایگان ، 

در لابلای قابِ زمان جا گذاشتیم .

محصولِ کارِ ما ، آن سعی و سخت کوشی همواره بی دریغ ، 

بذر امید بود که در سینه کاشتیم .

سی سال روز و شب ، در فصل هایِ سرد ، در هرمِ آفتاب ، 

با دانشی که تحفهً آن روزگار بود ، 

پرچم فراشتیم .

ما وارثان هرگزِ تقدیر هایِ پوچ ، 

امروز ناظرانِ صبورِ زمانه ایم .

ما راهیان قلهً طبعِ بزگووار ، در سایش سکوت به دیوارِ انتظار ، 

تنها بهانه ایم ، ما جاودانه ایم .
آسمان  آبی  شعر

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳٩٤/٦/۱٠ - بهروز سنجابی

جامی از احساس .

جامی از احساس
نازنین در قاب ِ ایران آسمانم را ببر 
همره ِ خود خط و فرهنگ و زبانم را ببر 
تا که ایرانی بمانی در دل آن سرزمین 
جام  ِ جمشید ِ جم ، عید ِ باستانم راببر 
آریایی باش تا طعن ِ تحجر نشنوی  
لوح ِ آزادی ِ کوروش آستانم را ببر 
روز های ِ سرد را با یاد ایران گرم کن 
شعله اتشکده ، ملاک کیانم را ببر 
از غزلخوانی به تن کن چامه ای از جنس ِ طوس 
نظم ِ فردوسی و نسل قهرمانم را ببر 
در گلستان دامن ِ احساس را از کف منه 
حکمت و اندرز و پند ِ بوستانم را ببر 
پاک طینت باش و نیت کن ره ِ تقدیر را  
فال ِ حافظ رندی ِ دیر ِ مغانم را ببر 
با خمار ِ روزهای ِ شرقیت گُم می شوی
باده  خیام ِ مستی ارمغانم را ببر 
بعد از این هم در غزل هایم تو را خواهم سرود 
صفحهً  وبلاگ ِ  سنجابی نشانم   را ببر 
تقدیم به استاد رضایٔیان.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳٩٤/٦/۳ - بهروز سنجابی

تا تو با منی .

 

.

تا تو با منی ، زمانه با من است

بخت و کام ِ جاودانه با من است

تو بهار ِ دلکشی و من چو باد

شور و شوق ِ صد جوانه با من است 

یاد ِ دلنشین ات ، ای امید ِ جان

هر کجا روم ، روانه با من است 

ناز ِ نوشخند ِ صبح اگر تو راست

شور ِ گریه ی شبانه با من است

برگ ِ عیش و جاه و چنگ اگرچه نیست

رقص و مستی و ترانه با من است

گفتمش مراد ِ من ، به خنده گفت

لابه از تو ، بهانه با من است 

گفتمش که من آن سمند ِ سرکشم

خنده زد که تازیانه با من است 

خواب ِ نازت ای پری ز سر پرید

شب خوش ات ، که شب فسانه با من است

  

 هوشنگ ابتهاج ( ه . الف . سایه )

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳٩٤/٤/٢٩ - بهروز سنجابی

مولانا .

 

آمد رمضان و عید با ماست

قفل آمد و آن کلید با ماست

بربست دهان و دیده بگشاد

وان نور که دیده دید با ماست

آمد رمضان به خدمت دل

وان کش که دل آفرید با ماست

در روزه اگر پدید شد رنج

گنج دل ناپدید با ماست

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳٩٤/٤/۳ - بهروز سنجابی

صدف های سخاوت .

.

صدف هایِ سخاوت

بزرگا شعرِ من دلبستهً  حا ل و هوایت بود

به هر بیت غزل آرایه ای  از رد پایت بود

 

طریققِ نرم رفتار و طنینِ  نغزِ گفتارت

تبحر ، تیزبینی ،  پختگی ،  در گفته هایت بود

 

به نقدم چون نشستی از خوش اقبالی    پر آوردم

کلامِ فاخرت در نقدِ من شیرین حکایت بود

 

مرا  با شهرتِ ایل  و تبارم آشتی   دادی

در این قحط روابط یک  تلکر یک کنایت بود

 

تو با آگاهیِ بی مرزِ خو د تاریخ را خواندی

به هر سامان سرک بردم  کلامِ تو کفایت بود

 

کنارِ  لحظه های تو ، زمان در مکث می ماند

کهر آسا ترین سود و ثمر در لحظه هایت بود

 

خوشا غواصِ خوشبختی که دِری در سبد دارد

که در تور و سبد هایم صدف هایِ سخایت بود

 

تو از توصیف  آزادی ، ادب آباد و استادی

نکو کاری و بهلولی ، به روی دیده جایت بود

کلامت آیهً احسان  ،  سخن پردیسِ بی عنوان

چه گویم هرجه بیش از آن  ، سزاوار ثنایت بود

 

اگرچه شعر( سنجابی )  گهر را ، پاس  می دارد

تو اقیانوس و من قطره ، غزل درد آشنایت بود

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳٩٤/۳/٦ - بهروز سنجابی

سعدی.

 

یکم اردیبهشت ماه یادروز استاد سخن،شیخ اجل مصلح الدین سعدی شیرازی بر

همه جهانیان بویژه پارسی زبانان خجسته و فرخنده باد

هیچ بلبل نداند این دستان

هیچ مطرب ندارد این آواز

هر متاعی ز معدنی خیزد

شکّر از مصر و " سعدی " از شیراز

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳٩٤/٢/۱ - بهروز سنجابی

چه روزها .


کسی مسافر این آخرین قطار نشد 

کسی که راه بیندازمش سوار نشد ! 

چقدر گل که به گلدان خالی ام نشکفت 

چقدر بی تو زمستان شد و بهار نشد 

من و تو پای درختان چقدر ننشستیم ! 

چه قلب ها که نکندیم و یادگار نشد 

چه روزها که بدون تو سال ها شد و رفت 

چه لحظه که نماندیم و ماندگار نشد 

همیشه من سرِ راهِ تو بودم و هر بار 

کنار آمدم و آمدم کنار ... نشد ! 

قرار شد که بیایی قرارِ من باشی 

دوباره زیرِ قرارت زدی ؟! قرار نشد ... 

" مهدی فرجی " 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳٩٤/۱/٢٧ - بهروز سنجابی

بهار .

 

 

.

 

 
بهار بهار صدا همون صدا بود
صدای شاخه ها و ریشه ها بود

بهار بهار چه اسم آشنایی
صدات میاد اما خودت کجایی

وا بکنیم پنجره ها رو یا نه
تازه کنیم خاطره ها رو یا نه

بهار اومد لباس نو تنم کرد
تازه تر از فصل شکفتنم کرد

بهار اومد با یه بغل جوونه
عیدو اورد از تو کوچه تو خونه

خیاط ما یه غربیل باغچه ما یه گلدون
خونه ما همیشه منتظر یه مهمون

بهار بهار یه مهمون قدیمی
یه آشنای ساده و صمیمی

یه آشنا که مثل قصه ها بود
خواب و خیال همه بچه ها بود

یادش بخیر بچگیا چه خوب بود
حیف که هنوز صبح نشده غروب بود

آخ که چه زود قلک عیدیهامون
وقتی شکست باهاش شکست دلامون

بهار اومد برفها رو نقطه چین کرد
خنده به دلمردگی زمین کرد

چقدر دلم فصل بهار و دوست داشت
وا شدن پنجره ها رو دوست داشت

بهار اومد پنجره ها رو وا کرد
من و با حسی دیگه آشنا کرد

یه حرف که از حرفهای من کتاب شد
حیف که همش یوال بی جواب شد

دروغ نگم هنوز دلم جوون بود
که صبح تا شب دنبال آب و نون بود

بهار بهار صدا همون صدا بود
صدای شاخه ها و ریشه ها بود

بهار بهار چه اسم آشنایی
صدات میاد اما خودت کجایی

وا بکنیم پنجره ها رو یا نه
تازه کنیم خاطره ها رو یا نه

یادش بخیر بچگیا چه خوب بود
حیف که هنوز صبح نشده غروب بود

چقدر دلم فصل بهار و دوست داشت
وا شدن پنجره ها رو دوست داشت

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳٩۳/۱٢/٢۸ - بهروز سنجابی

خوب من .

 

.

خوبِ من

زندگی آزمونِ انسان ها است ،

 ای خوشا تو که سر فراز شدی

عمر مشمولِ اشتباه و خطا است ،

 تو نلغزیده اهلِ  راز شدی !

 

لحظه هایی که سُربگون بودند ،

 روزهایی که بی ستون بودند

سالهایی که آزمون بودند ،

 تو چه کردی که چاره ساز شدی ؟

 

ماندی و سنگ آسیاب شدی ،

 مظهرِ صبرِ بی حساب شدی

با عمل جمله را جواب شدی ،

 از تعاریف بی نیاز شدی

 

در صداقت نمونه و فردی ،

 در کرامت ، یلی ، هماوردی

در محبت گُلی همیشه بهار ،

 در سخاوت دو دستِ باز شدی

 

ای خوشا مادری که آوردت ،

 مرحبا بر پدر که پروردت

آفرین همسری که درکت کرد ،

 باغِ حُسنِ شکوفه ساز شدی

 

طرزِ رفتارِ تو ادب آذین ،

 فاخر و مصلحت گزین شیرین

سُخنت نرم و مهربانه و ناب ،

 دفِ باران ِ برکه ساز شدی

 

در جهان کامِ دل روایت باد ،

 غیرِغم هرچه آشنایت باد

اجرِ اعمال با خدایت باد ،

 خوبِ من سروِ سرفراز شدی

 

آسمان   آبی   شعر 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳٩۳/۱٢/٢٦ - بهروز سنجابی