آسمان آبی شعر
 

 

شاخسارن دعا

شبم را شخم خواهم زد

برای بذر دیدارت

و میدانم که در گلدان رویایم نمی رویی

نیازم ماند و روی شخساران دعا پژمرد

کدامین برگ من با آفت عصیان تن آ لوده؟

کدامین پرچم تسلیم من مشمول نیرنگ است ؟

که ای زیباترین گلهای خوابم را نمی بویی ؟

سرا پای وجودم واژه پاک صداقت بود

طلوع شعر پاکم را سپیدان سحر شستند

و آغازین کلام دفتر من وامدار توست

چرا با نغمه های رحمت نابت

سخن با من نمی گویی ؟

تو ای زیبای زیبا دوست

که در حجم ثنا گویی اشعارم نمی گنجی

پرم از التماس سبزگون در نای فیروزه

اسیر افتاده در صد لایه از فقر گناه آلود

توای احیاگر هستی

چرا ما خکیان ما شوره زاران را نمی کاوی ؟

چرا مارا نمی جویی ؟

اگر من راه پوهیدن نمیدانم

چرا با لطف سر شارت نیازم را نمی پویی ؟

سخن با من نم گویی ؟

وحتی هیچ شب در عرصه گلدان خواب من نمی رویی ؟

تویی که خوب مدانم که رحمانی تویی که خوب مدانم که نیکویی

تویی که خوب میدانم

برای بندگان دل شکسته یار دلجویی 0

سروده شده در مورخه 23/3/82

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٢/٩/٩ - بهروز سنجابی