آسمان آبی شعر
کودکی

کاش ميشد هميشه کودک بود
آرزو سوتک و عروسک بود
غصه ها مشق های ننوشته
شوق ها سکه های قلک بود

حيف شد سال ها چه زود گذشت
بودمان در غم نبود گذشت
لحظه ها قطره قطره رود شدند
عمر ما با شتاب رود گذشت

غزل زندگی به هنجره ماند
روزمان بی صدای زنجره ماند
زان همه عشق و شور و سر مستی
قاب عکسی کنار پنجره ماند

کاش ميشد به کودکی برگشت
روزها را يکی يکی برگشت
کاش ميشد برای يک لحظه
تا سر کوچه دزدکی برگشت

کودکی پشت شيشه جا مانده ست
فصل سبزی بيشه جا مانده ست
کاش ميشد به من نمی گفتند
که برای هميشه جا مانده ست

فصل هايش همه بهاری بود
بوی باران هميشه جاری بود
خاک،نمناک و دانه در رويش
ياد بادش چه روزگاری بود

اطلسی ها چه زود پژمردند
بادها عطر کوجه را بردند
با خزان، باغ زعفرانی شد
زاغها ، خون برگ را خوردند

فصل پائيزيم ،سلام سلام
آخرين جرعه مانده است به جام
آخرين جرعه شعر زندگي است
ناسروده ،نگفته ، نيمه تمام

من غزل را تمام خواهم كرد
وشبي ترك جام خواهم كرد
ذره ذره غبار خواهم شد
روزي از نو قيام خواهم كرد

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸۱/٦/٢٦ - بهروز سنجابی