آسمان آبی شعر
جذبهء وصال

ديشب تو را غزل دخت تقطيع می نمودم
اجرای تازه ای در آرايه می گشودم

وزن بديع چشم و ارکان عارضت را
صد بار می نوشتم،صد بار می سرودم

خيام در کلامت،حافظ کنار جامت
دوش از ترانه هايت، احساس می ربودم

تو بودی و تراش موزون واژه هايت
من در سرايش تو حتی حسود بودم

شنگم از آن سرودن، شادم از آن ربودن
با آن سماع موزون رقصيد تار و پودم

عاشق ترين نگاهم وقتی جواب می خواست
بی خلسهء نگاهت کی لحظه ای غنودم

پيراهن تو ديشب می سوخت بر تن تو
يا عشق شعله ميزد بر دامن وجودم

نت کرده ام تنت را بر سيم اين ترانه
بی پرده می نشينی بر پرده های عودم

امشب اگر نسوزم از جذبه های وصلت
در پردهء خيال است هم بود وهم نبودم

اشعار عارفاته عرفان شاعرانه
رقصی چنين ميانه با شمس می سرودم

ای عشق جاودانه در بستر زمانه
تو نغمه های آبی من امتداد رودم

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸۱/٦/٢٦ - بهروز سنجابی