آسمان آبی شعر
 

قلم موي خزان :

با قلم موي خزان بر تن برگ مي توان رنگ بهاران را زد

مي توان دست نگارستان شد بر سر شاخه هزاران را زد

مي توان در رگ هر شاخه خشك مژده رويش گلبرگي ريخت

به پرافشاني هر قاصدكي بوي نمناكي باران را زد

مي توان رنگ پرستو ها بود رنگ يك كوچ دوباره به بهار

در گذر گاه گذشته به هنوزشيهه اسب و سواران را زد

مي توان خلوت تاكستان را با چراغاني تاك آذين بست

در سكوت شب اين ميكده ها نعره باده گساران را زد

مي توان با غزلي سبز گشود مكتب تازه اي از شعر بهار

بر در طبع خزان آرايه قفل ممنوعه ديوان را زد

ميتوان در سر سبز انديشه فعل پيوند اقاقي را كاشت

روي بام ابديت آباد كوس يكرنگي ياران را زد

ميتوان در شب ظلمت آرا شعله سوگ غزل ها را چيد

پيش شمع طرب و باده وصل پوزه اين شبِ تاران را زد

هر ترنم كه برويد در ما زخم دار تبر پائيز است

مي توان با تبر شعر تري ريشه سبزه شكاران را زد

با قلم موي خزان بر تن برگ مي توان شاخه اي از ياد كشيد

قابي از خاطره ها را آويخت و در آن غربت انسان را زد

83/7/7 تهران - لواسان

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸۳/٧/۱٢ - بهروز سنجابی