مرغ مهاجر .

 

.

 

ماندیم و مژده گانی باد صبا رسید

مرغ مهاجر این نفس آشنا رسید

 

خون در رگ درخت تن خشکیده بازگشت

فصل  جوانه  دادن  و  گلبرگ ها رسید

 

یخ های رود محفل خیل پرنده شد

این خیل بی شمار کی و از کجا رسید

 

وقت غروب سر بزن اطراف رود را

لک لک جدا و سار جدا قو جدا رسید

 

فردا که سبزه سر زند از جای پی برف

با من بمان  که رخوتم را  انتها رسید

 

در ما اگر امید نباشد ، جوانه نیست

امید را سرودم و گلپونه ها رسید

 

زین بعد حرف سبزه و شعر شکوفه ها است

 

ان ( ها )  که می سرودمش تا ( مرحبا ) رسید

 

آسمان  آبی  شعر

۲۰۱۳-۰۴-۱۴   - کانادا 

 

/ 0 نظر / 21 بازدید