یادمان محرم .

دیشب که نه طول زمان بود و نه بعد مکان ؛

تار نوشته‌های تاریخ سیه پوشم کرد .

سوگوار و سراسیمه  ؛ 

تا کودکی ؛ تا  کوی فراهانی ؛  تا تکیه ؛ تا هییت‌های پنجگانه ؛

به خون خواهی حسین ؛ به بر پا داشتن محرم ؛ .... 

از عباس تا سرچشمه علمدار بودم؛ 

و تا امام رضا مشک بر دوش ؛

در زورآباد زخمی می‌‌شدم ؛ 

و تا فاطمی یه مویه کنان می‌‌رفتم ؛ 

میدان زندیه معبر ی به بازگشت ؛

 و از آن پس علم‌های سر نگون  ؛  تا تاسوعا ؛ تا عاشورا ....

سوگواران چهار خیابان را سینه می‌‌زدند  و  خشت بر سر می‌‌شکستند ؛ 

حجله میگرداندند و خیمه به آتش می‌‌ کشیدند  ؛ 

و اشک‌ها در تکیه جا می‌‌ماند .

زنجیرمی زدیم  و  راه می‌‌سپردیم ؛ تا ظهر ؛ تا عاشورا ....

رفع تشنگی  در پارک سیفیه  و  رضایت خاطر در پاگرد پله‌های منبر چوبی بلند قامت؛ 

به نیاز تکه‌ای شال سبز و جرعه‌ای آرامش عاشورا ای.

شا م غرّ یبان بود و شمع‌های شیدایی ؛ که به خاموشی می‌‌ نشست تا جاودانه شود.....

آنک  که از علم داری‌ام پنجه‌ای به‌‌‌ امانت مانده و  عریانی‌ام را به عاریت  قاب کرده‌ام ؛

اشکی به‌‌‌ آرایه دارم  ؛ 

که واگویه‌هایش هر ساله خیسم می‌‌کند ؛ 

و یادی که شانه‌های خمّ شده‌ام را با گٔل آذین می‌‌بندد ؛ سوگوارانه و بی‌ ریا ...

کانادا ۲۸ / ۸ / ۹۱

یادمان محرم

/ 0 نظر / 20 بازدید