درياي شور انگيز چشمانت چه زيباست

آنجا كه بايد دل به دريا زد همينجاست

 

در من طلوع آبي آن چشم روشن

ياد آور صبح خيال انگيز درياست

 

گل كرده باغي از ستاره در نگاهت

آنك چراغاني كه در چشم تو بر پاست

 

بيهوده مي كوشي كه راز عاشقي را

از من بپوشاني كه در چشم تو پيداست

 

ما هر دومان خاموش خاموشيم ، امّا

چشمان ما را در خموشي كفت گو هاست

 

ديروزمان را باغروري پوچ كشتيم

امروز هم آسان ، ولي آينده با ماست

 

دور از نوازشهاي دست مهربانت

دستان من در انزواي خويش تنهاست

 

بگذار دستت راز دستم را بداند

بي هيچ پروائي كه دست عشق با ماست

زنده ياد حسين منزوي

/ 3 نظر / 6 بازدید
احمد مظفري

با سلام وبلاگ پرسش مهر 5 راه اندازي شده اگه وقت كرديد يه سري هم به ما بزنيد موفق باشيد