فرصت .

زلف چون دوش رها تا به سر دوش مکن

 

ای مه امروز پریشان ترم از دوش مکن

 

ای سر زلف سیه دیگرم آشفته مساز

این همه با مه من دست در آغوش مکن

 

مست و مدهوشم از آن لب سخن تلخ مگوی

بیش از این زهر به جام من مدهوش مکن

 

گوهر اشک مرا بین و ز چشمم مفکن

سخن مدعیان را گوهر گوش مکن

 

عهد کردی که کشی فرصت خود را روزی

فرصت ار یافتی این عهد فراموش مکن

/ 0 نظر / 25 بازدید