دیدار .

 .آسمان  آبی  شعر

 

آمدی از سفری دور غبار آلوده

چه سبک بار و چه ابراهیمی

بعد از انجامِ مناسک  ،  خدائی شده ای

درفرا سوی غبار

رویِ سیمای شما هاله ای از آیت  یار

جلوه دوست ، زیارتگه ما *

 

 

روز ها در سرم اندیشه دیدارِ تو بود

با من خسته بگو ، تا در آن اوج خلوص

که میان تو و  دلدار کسی فاصله نیست

سعی کردی به صفا *

 

 

کعبه جان که زیارت کردی ،

ترکِ عادت کردی ؟

شستی از وسوسهً خواسته هایت ، تن و جان

شدی از خویش رها ؟ *

 

 

آن تلاوت که شنیدی به حرم یادت ماند ؟

نغمه هایِ خوشِ تکبیر به هنگامِ نماز ،

رو به آن خانه که هرچهار جهت ، یکجا بود

ودر آن سُرخ و سیاه ، زرد وسپید ، ارزشی یکسان داشت ،

لاشریکَ لکَ لبیک  دلت داد جلا *

 

 

تو در آن لحظه ناب دیدار  ، لحظهً سبزِ دعا

به چه اندیشیدی ، باکه نجوا کردی ، چه تمنا کردی ؟

عرشیان ، روحِ تورا صیقلِ آئینه زدند ؟

که در آن منعکس است ،

شوقی از منبع شرشلر خدا *

 

 

آن حقیقت که تو دیدی به دلت چنگی زد ؟

پرده در پردهً اِحساسِ تو آهنگی زد ؟

در طوافی که تو کردی ، چه تما شائی بود ؟

در سراپردهً جان تو ، چه غوغائی بود ؟

در کلامِ تو چه آوائی بود ؟

توشه ای آوردی ؟

یا برایِ من سرگشته به دامانِ گناه ،

دست بردی به دعا ؟ *

 

 

من خسِ میقات است ،

ریزه شنهای نشسته به گذرگاهِ شما ،

پا نهادی به نیابت به منِ نافرمان ؟

سنگهایِ منیت را زده ای  بر شیطان ؟

شدی از قیدِ خود و خویش جدا ؟ *

 

 

تو به لبیک چه گفتی که جوابت دادند ؟

یا چه عودی می سوخت ، پایِ ان سنگِ سیاه ؟

که هنوز ...گُلِ پیشانی تو عِطر عِبادت دارد ،

عِطر بی ریب و ریا *

 

 

ریختی اشک تو بر تربت خاموشِ بقیع ؟

سوختی سخت چنان سخت که پروانه به سوخت ؟

دیدی آن ظلم که بر دخترِ پیغمبر رفت ؟

پشت آن نرده که از ظلمتِ تاریخ شهادت می داد !

جرأتت بود بپرسی که چرا ؟ غربتِ کوثر را ؟ *

 

 

تو چه نجوا کردی ؟  چه تقاضاکردی ؟

ودر آن اوج نیاز ، یادی از ما کردی ؟

شعری از ما خواندی ، نامِ مارا تو سرودی به صدا ؟

چه جواب  آمد از آن کوهِ مِنا ....چه جواب  آمد از آن کوهِ مِنا ؟ *

 

برایِ دوستِ ارجمند جناب افشین

 

آسمانِ  آبیِ  شعر

 

/ 0 نظر / 16 بازدید