ابرهاي فاصله :

به ديدن من آمدي دريغ و حيف دير شد

دلم ز مرز كودكي كمي گذشت و پير شد

شبي كه مي شمردمت چه صاف و پر ستاره بود

و با تو سقف آسمان بلند و بي نظير شد

نبود بارشي ز مهر به ابر هاي فاصله !

كه دشت سبز دوستي به سادگي كوير شد

عطش مرا فرا گرفت و كودك كويريم

ز ديدن سراب ها ز هرچه چشمه سير شد

چو من شكسته تر شدم شمارشم زياد رفت

به وقت پير ساليم زمانه سخت گير شد

تمام خاطرات من بيان اين حقيقت است

تنت به هجرتي رسيد و روح تواسير شد

شكايتي به مختصر حكايتي به ماحصل

كلاف رشته پنبه گشت سروده ها خمير شد

دوباره مي شمارمت ، اگر چه كهكشان شدي

تنت مقيم و روح تو ، ستارهً كوير شد

83/8/12

/ 1 نظر / 6 بازدید
ليلا

وبلاگ خيلی زيبايی داری..مطلب زيبايی هم نوشتی...موفق و شاد باشی.. برای اينکه ندانی چقدر ... يا که چه چيز .. برای اينکه ندانی چقدر از پائيز .. چقدر با تو ... زنی که به زور زن شده .. يا چقدر بيشتر از ابرهای باران ريز .. چقدر از تن تو در لباس ماهی ها چقدر از عطش دستهای هرزه ی ليز ... و يا چقدر تو .. يا نه .. چقدر اصلا من .. چقدر حرف برايت ... چقدر من يکريز ... و يا همينکه چرا ... يا ... چقدر من از تو ... و يا چقدر از اين خمره ی ز می لبريز که چل ترانه ی انگور بر زبان ... اصلا بيا نديده بگير و بگو چه شد که گريز ــ به شهر من زدی و بی خبر سفر کردی چه شد که مثل همان لوبيای سحر آميز ــ تبر به دست گرفتی ... به ريشه ام ... يا نه هزار مرتبه اسکندری تر از چنگيز ... شبيه وسوسه ی حرفهای بی انجام طناب دار ... و يا قرص ... يا که تيغی تيز ... شبيه حجم تلنبار موجهای عظيم برای مرد غريقی به آبهای ونيز ... مرا ميان همين بیتها رها کردی ... نخواستی که دلم را .نخواستی که عزيز ... به سوی آنکه نبايد دوباره برگشتی به سوی آنچه نبايد ... به سوی جنگ و ستيز برای اينکه فقط مثل هيچ کس باشی برای اينکه ندانی چقدر ... يا ..که چه چيز.