خاطره.

.

 

شبِ زیبائی بود ، دوستان را دیدیم

یادِ ایام شد و خاطره را خندیدیم

 

شمع ها روشن و یاران به مبارک خوانی

فرصتِ شادوشِ یکشبه را کوبیدیم

 

دست در دست به برپائیِ سُرنا و دُهل

رسمِ اجدادیِ خود ، کُرد و لرُی رقصیدیم

 

آشنایانِ قدیمی که خطِ خاطره اند

گپ و گُفتی به هماوائی خود پا شیدیم

 

بینِ این فاصله ها ، پُل زده شیدائی دل

از مونا کوچهً بی فاصله را  پرسیدیم

 

حَمدِ یزدان ، که حمیدی به دلارام رسید

گلِ این همدلی از بوسهً گلها چیدیم

 

شب به سامان شد و رخدادِ تو در حافظه  ماند

خُرم این یاد ، که با خاطره اش جاویدیم

 

شعرِ سنجابی و این زخمهً نو گفتاری

یادت آباد ، که شاداب و جوان روئیدیم

آسمانِ   آبیِ شعر 

/ 0 نظر / 3 بازدید