madram

کوزه ای آوردم

 ریختم آب در این گلدان ھا

 و به گل ھا گفتم باطراوت باشید

 صورت طاقچه ھا را شستم

 روی لک ھای سیاه دیوار

 رنگ را پاشیدم

و به آن پنجره ھا ھم گفتم

 

 

ھر چه نور است بپاشند به چشمان اتاق

 و از آن گوشه ی باغ،

 گل سرخی چیدم

 کاشتم در ایوان

 مادرم می آید

 با دو زنبیل پر از خاطره در چشمانش

 سبدی از پاکی در دستش

 مشتی از عاطفه در دامانش

ھمه جا بوی تن کودکیم را دارد 

 

/ 0 نظر / 45 بازدید