اينجا بم است

     اينجا بم است خنده و شادي مُجاز نيست

     دستي براي زند گي كردن ِدرازنيست

     اينجا بم است شهرِ خاموشيِ همزمان

     شهري كه بر شهيدِ مدفونش نماز نيست

     اينجا بم است مدفن ارگ جهان نما

     ارگی كه بهرِ ديدنش يك چشمِ باز نيست

     آمد بهار و حنجره اي شعر بم نخواند

     با شور بم ترانه اي بر سيم ساز نيست

     آوار شد طراوت هر نخل ُپر بهار

     اينجا مسير تازگي چندان فراز نيست

     قحطي خنده آمد و بسياري سرشك

     اين خنده هاي قلقلکی چاره ساز نيست

     راهي نمانده تا برسم پيش دوستان

     اينجا هواي زندگي در اهتزاز نيست

     خورشيد بي نقاب مرا ذوب مي كند

     ترسيم سايه روي سرم دلنواز نيست

     گسترده است سايه رامرگِ بزرگوار

     با همتش به منت بودن نياز نيست 

 

   ۲۵/۱/۸۳

/ 3 نظر / 5 بازدید
zoha

داغ دلمون رو تازه نکن!چقدر شهر زيبايی بود.......به ما هم سر بزن

avaye sokoot

سلام..خيلی جالب بود..موفق باشی !

masi

سلام استاد گرامي من به عنوان يک بازمانده بمي از شما ممنونم که اين شعر را سروديد با اجازه ميگذارمش تو وبلاگم