محمد علی‌ بهمنی .

 

.محمد علی‌ بهمنی


خورشیدم و شهاب قبولم نمی کند
سیمرغم و عقاب قبولم نمی کند


عریانترم ز شیشه و مطلوب سنگسار
این شهر، بی نقاب قبولم نمی کند


ای روح بیقرار چه با طالعت گذشت
عکسی شدم که قاب قبولم نمی کند


این چندمین شب است که بیدار مانده ام
آنگونه ام که خواب قبولم نمی کند


بیتاب از تو گفتنم، آوخ که قرنهاست
آن لحظه های ناب قبولم نمی کند


گفتم که با خیال دلی،خوش کنم ولی
با این عطش سراب قبولم نمی کند


بی سایه تر ز خویش حضوری ندیده ام
حق دارد آفتاب قبولم نمی کند

محمد علی‌ بهمنی

/ 1 نظر / 10 بازدید
مهرداد

سلام دوست عزیز، از شما دعوت می کنم در طرح تهیه مجموعه بهترین مطالب وبلاگ های فارسی زبان، شرکت داشته باشید. اگر تمایل به همکاری دارید، برای اطلاع از جزئیات بیشتر، لطفا به بلاگ من تشریف بیارید[لبخند]