کلاهبازی.

 

.

آسمان  آبی  شعر 

 

کسی آمد کلاه ِ من برداشت ، پیش از آن که کلاه ،  بردارم

بیش از آنی که آشناشده بود ، پیش از آنی که سکه بشمارم

 

من ِ از اعتماد آویزان گفتم این آشنای ِ دیرین است

نکند من شتاب می ورزم ، پاس ِ آن دوستی نگه دارم

 

با نجابت به پاسخم می  خواند ، به فراشوئی   گذرواژه  

نه منم از اهالی تگ و سیو زانکه  از بند و بست بیزارم

 

 

چوبه اعتماد محکم شد ، من به اندام ِ دار بالیدم

رفت برپلکان ِ  خوشبینی حّد ِ کیبرد و سخت افزارم  

 

روز ها بر همین روال گذشت ، اندکی فربه اندکی لاغر

کار ها خوب پیش میرفتند ،بیش از اندازه های پندارم

 

بس که بی چشمداشت کوشیدم ، مرد ِ آنسوی گفتگو شک کرد

به گمانی که من فزونخواهم یا که از وهم ِ سود سرشارم

 

گوش ِ مارا تناوبش می شُست ،سود ِ ماسیده یک به هفتاد است

شک ِ تو  ُفرمت ِ  شعار ِ من است ، تا نگویم که من زیانبارم

 

مدتی با بهانه ای واهی ، سیو ِ پیوسته را درو می کرد

سنگ ِ زیرین ِ آسیاب شدند ، روزهای صبور ِ پُرکارم

 

بعد ها با گزینه های کپی  ، فرمتش را  را شناژبندی کرد

که فلان هردومان ضرر کردیم ، به گمانی که شوید انکارم

 

گفتمش نازنین چه میگویی من که ُفروارد واژه راگفتم  

چون  نیم از اهالی َکنسِل  به زیان و ضرر سزاوارم

 

با بیان شناور پین کُد  ، گفت این مبتلابه همه است

به مجوشان تو دیگ ِ حوصله ام بیش از این حرف ها گرفتارم

 

 

به که مانم ، قماربازی را که فروباخت هرچه را بودش

به نمانده مرا بجز هوسی ، هوس ِ بازی ِ دگر بارم

 

چوب ِ پسورد واژه ، هرکَس خورد ، لایق بی کلاهی خویش است

لاجرم در کلاهبازی ها ، یک کلاه ِ دگر بدهکارم

 

آسمان ِ   آبی ِ    شعر

 

/ 0 نظر / 21 بازدید