در شبان غم تنهائي خويش ،

عابد چشم سخنگوي توام .

من در اين تاريكي ،

من در اين تيره شب جانفرسا ،

زائر ظلمت گيسوي توام .

 

گيسوان ِ تو پريشانتر از انديشهً من ،

گيسوان تو شب بي پايان .

جنگل عطر آلود .

شكن گيسوي تو ،

موج در ياي خيال .

 

كاش با رورق انديشه شبي ،

از شط گيسوي مواج تو ، من

بوسه زن بر سرِ هر موج گذر مي كردم .

كاش بر اين شط ِ مواج ِسياه ،

همهً عمر سفر مي كردم ...

قصيدهً : آبي ، خاكستري ، سياه .... حميد مصدق

/ 3 نظر / 5 بازدید
avid

اين مرد خود پرست...اين ديو...اين رها شده از بند...مست مست...ايستاده روبروی من و خيره در من است...گفتم به خويشتن:ايا توان رفتنم از اين نگاه هست؟...مشتی زدم به سينه او...ناگهان درغ...ايينه تمام قد روبرو شکست...«حميد مصدق»...