پیرسالی.

 

 

.

.

پنهان که پشت صورتک پیر سالی ام
آیینه نیز فهم نیارد چه حالی ام

گل کرده باز شیطنتم بعد سالها
باید بیایی و بدهی گوشمالی ام

آنقدر پرسه میزنم این کوچه را که تا
باور کنی که گمشده ی این حوالی ام

من که به رستخیز زبان وا نمی کنم
فریاد میشوم که:بدون تو خالی ام

حالا تو خیره ای به من و شرم جاری ام
می آورد به یاد تو شاید زلالی ام

در این محله باز به دنبال چیستی؟
در این محله؟ در به در خوش خیالی ام

باز آمدم که از تو بگیرم سراغ خویش
دارم که لال می شوم از بی سوالی ام

با خویش خویش: رنگ پریده! چه گونه ای؟
با خویش خویش: عالی ام ای خویش عالی ام

زنجیره ای ست عشق و تفاوت نمیکند
پیرانه نیز، حلقه ای از این توالی ام

آن قالی ام که ارزشم افزوده میشود
وقتی که در تهاجمی از پایمالی ام

خاکم که موزه های جهان غبطه می خورند
بر شوکت همیشه ی روح سفالی ام

محمد علی بهمنی
 
/ 1 نظر / 23 بازدید