به گوش شب بخوان امشب تمام ماجرايم را

     بخوان تا بشنود مرغِ شباهنگي ِصدايم را

     من از يك راه بي برگشت از يك شهر مي آيم

     كه ُگم كردم ميانِ كوچه هايش ردِ پايم را

     مرا بيرون ببر از اين خيابان هاي طولا ني

     كه دلتنگم كنارِ چشمه هاي روستايم را

     بيا تا زود بگريزيم كز اين شهر دلگيرم

     فقط آهسته تر تا من بپوشم گيوه هايم را

     برايم ني بزن چوپان كه شب سنگين و يلدايي است

     بزن تا لحظه اي پيداكنم درد آشنايم را

     مپرس از من چرا بر روستايت باز مي گردي

     بيا در راه مي گويم برايت ماجرايم را

     مجموعهْ خندان گريستم / مصطفی جوادی

/ 2 نظر / 5 بازدید
a3moon

سلام…خوبي؟… خوش ميگذره؟…خيلي زيبا بود…موفق و پيروز باشي…در پناه حق…// ابرهاي سياه نميگذارند رنگ خورشيد را ببينم…… دلم براي خورشيدآسمان دلم تنگ شده است… آن خورشيدي كه با نورش بر چهره ام مي تابيد و مرا آرام ميكرد… پس بيا حالا كه آسيمان بغض كرده و مي خواهد گريه كند ماهم همدرد آسمان باشيم… بيا تا درد و دلهايمان را با آسمان خالي كنيم… بيا تا همراه آسمان آن بغض درونمان را خالي كنيم… كاش مي توانستم چو كبوتران عاشق ، در امتداد آبي ترين افق وصل به پرواز در آيم و با بالهايي از اميد و صداقت سجاده اي از شكر بگشايم و تا اوج ايثار و آسماني شدن ، بر خاك عبادت بوسه زنم و دل را از اندوه و ظلمت نفس تهي گردانم و از ستاره هاي معرفت و عشق انبوه سازم…!