افسانهء كهن

ياران ز حال سبزه ها ما را خبر كنيد
يلداي پينه بسته را صبح سحر كنيد
اي پر گشودگان در باغ شباب عمر
همرا ه شعرما ، زپاييزان گذر كنيد
نقاش خاطراتم و صورتگر خزان
اين كلك خوش نگار را نقاش تر كنيد
ما زرد جامه ايم به قانون انتظار
اي نو رسيده ها بما اينسان نظر كنيد
شب را به شادي شب شب چله بشكنيد
يلداي دير پاي ما را مختصر كنيد
از ياد رفته عادت و آداب چله ها
همراه ما به محفل كرسي سفر كنيد
با نقل قصه هاي پر از غول و اژدها
غول سياه كينه ها را در بدر كنيد
اي وارثان لايق افسانهء كهن
نسل جديد قصه ها را بارور كنيد !

/ 6 نظر / 6 بازدید
m.avare

سلام!‌چيزای خوبی می نويسی!‌ سعی کن ادامه بدی! يه سری به من بزن قربانت م.آواره

سياوش

سلام....اکثر شعر های شما را خواندم ....روان و زيبا مينويسيد ..هر چند در بعضی از ابيات احساس کردم از زبان امروز فاصله گرفته ايد ....اما در کل لذت بردم

غلامرضا خسروشاهي

در اين شهر هيچ چيز شبيه چيز ديگر نيست/غير از انسانها!/آنها همه دوقلو، سه قلو، پنج قلو، ده قلو و ميليون قلو هستند/همه بزدل/همه دلير/همه احمق/همه دانا/همه خوک/همه فرشته..............داستان يک شهر را از زبان ناظم حکمت در وبلاگ آرکاداش بخوانيد

ali

نشسته کنج دلم خسته شعر می گويد /برای بال و پر بسته شعر می گوید . همينطوری

مهدیه

چه گريزيست ز من؟ چه شتابيست به راه؟ به چه خواهی بردن در شبی اين همه تاريک پناه سلام! شعرای قشنگی بود اميد وارم موفق باشی